رادین جیگر من رادین جیگر من ، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 20 روز سن داره

رادین عزیز ما

کمی با رادین

وایییییییییییی تا ولت میکنیم میای و گیر میدی به جا برنجی       و در آخرم حسابی خسته شدی و رو تخت ما بیهوش شدی   عین مگنت چسبیدی رو تخت ...
14 مرداد 1392

شبای قدر

سلام پسر مامان امسال شما سال دوم که با من هستی البته پارسال تو شکمم بودی ولی امسال کنارم الهی من فدات شم منو شما دو شب از شبای احیا رو خونه مادر جون بودیم یه شب خونه بودیم دوشبی که قزوین بودیم تو خونه با خاله الهه و خاله فرزانه عزاداری کردیم شما نمیذاشتی دیونمون کردی از بس شلوغ کردی یه شب هم خونه دایی علی (دایی مامان)افطار دعوت بودیم مردا همه رفتن مصلی واسه احیا خانوم ها هم موندن خونه دایی شما به قدر از صبح شلوغ کرده بودی و بالا وپایین پریده بودی خوابیدی ما هم عزاداری کردیم وای خدا مارو ببخشه کلی هم وسطاش خندیدیم هر کاری میکردیم نمیشد و خندمون میگرفت امشب خاله سارا هم بود خاله سارا دوروز مرخصی گرفته بود و خ...
14 مرداد 1392

9 ماهگیت مبارک

مامان قربون اون بزرگ شدنت که هر روز داری بزرگتر و آقا تر میشی و صد البته شلوغ تر بابایی همیشه دختر خیلی دوست داشت چون معتقد بود که دختر خودشو واسه باباش لوس میکنه ولی با وجود شیرین بازی های تو گل پسرم فهمیده نه فرقی نیست هر دو جنس مهربون و لوسن شما خیلی پسر ناز و شیرین و شلوغی هستی هر جا که میریم با همه زود صمیمی میشی و خودتو حسابی تو دل همه جا میدی مامان هر روز واسه داشتن تو هزار بار خدای بزرگ رو شکر میکنم     چند تا از عکس های شیرین کاری هاتو میذارم   این اولین عکسته که چهار دستو پا میرفتی     ا ینجا 7 صبح شما بیخوای زده به سرت مامان بیچارتم اسیر کردی این دس...
14 مرداد 1392

عکس از 5 تا 9 ماهگی

                  مامان فدات شه که نمیذاری ازت عکس بندازم       بابا مامان چه کارم داری میخوای اخم کنم بترسی     ...
4 مرداد 1392

سلام سلام

سلام سلام صد تا سلام   من اومدم با دندونام   می خوام نشونتون بدم   صاحب مرواید شدم   یواش یواش بیصدا   شدم جزو کباب خورا         ...
2 مرداد 1392

اولین مرواید سفید پسرم

واییییییییی مامان باورم نمیشه یهو دندون در آوردی هههههههه آخه چند وقته پیش که بردمت دکتر گفت هنوز در نمیاری منم بیخیال گفتم دیگه حالا حالاها نیستش دیشب یهو داشتی میخندیدی دیدم با چه مشقتی تونستم دهنت باز کنم و ببینم اینقدر خوشحالمممممممممممممممممممم مامان فدات بشه میخوام رفتم قزوین واست چشن دندونی بگیرم هورااااااااااااااااااااااااااااا مبارکهههههههههههههه ...
1 مرداد 1392

گردش پسرم

امشب منو شما و بابای بعد یه افطار کمی که تو خونه خوردیم قرار شد که بریم رستوران و غذای کامل بخوریم هههههههههه آخه امشب مامان شام نذاشتو بابا هم پیشنهاد شام بیرون رو داد منم چایی و وسایل بیرون من جمله زیر انداز و میوه و ... رو جمع کردم که بعد شام بریم کمی پارک بشینیم بعد این که ما مستقر شدیم خاله ساراینا هم اومدن وای مگه شما یه جا بند بودی فقط میخواستی چهار دست و پا بری که چهار دستو پا رفتنت باعث خنده خانواده کناری ما هم شد چند تا عکس هم از شما انداختم ولی چون با گوشیم بود و هم اونجا کمی تاریک زیاد خوب نیست   ...
31 تير 1392

پسر حرف گوش کن من

امروز مامانی کمی کار داشت شمارو گذاشتم تو تختت و شما با اسباب بازی هات بازی کردی ولی زود هم خسته شدی و پا شدی ایستادی که منو بردار   مامان فدات شه لوس شدنی خودتو موش میکنی اجازه مامان میتونم شلوغ کنم   آره شلوغ کنم   حمله هههههههههه عروسکمو بخورم   واییییییییی چه قدر عروسک از سقف اتاقم آویزون شده   ...
31 تير 1392