واکسن 18 ماهگی
سر گلم امروز من و بابایی و با شینا جون( دختر خاله)رفتیم و واکسن شما رو زدیم وزن شما ٨٠٠/١٠ بود قد شما=٥/٨٣ بود دور سر شما =٥/٤٥ البته اینو مطمئن نیستم وای مامان هی میخوام عکس هاتو بزارم وقت نمیشه زود میام و میذارم قولللللللللللللل
نویسنده :
الهام
11:15
کار بد رادین و ترسیدن مامان
مامانی امروز یه کاری کردی که خودتو منو بابارو حسابی ترسوندی امروز عصری با بابا قرار گذاشتیم که بریم بیرون واسه خرید من اول شما گل پسرو آماده کردم و خودمم بمبی که تو خونه زده بودید رو داشتم جمع میکردم یهو دیدم صدات نمیاد دیدم رفتی تو اتاق ما و درم از پشت قفل کردی حالا خدارو شکر اتاق برقش روشن بود آخه چون پنجره نداره وقتی که در بست میشه ظلمات میشه بعد چند لحظه دیدی که نمیتونی بیای بیرون جیغغغغغغغغغغغغغغ میزدی و گریههههههه میکردی و هی میگفتی مامان منم این ور میزدم تو سرم و گریهههههههههه اصلا عقلم کار نمیکرد زنگ زدم بابایی و گریهههههههه که چه کار کنم اونم هی میگفت تو آروم...
کارای جدید رادینم
مامانم خیلییییییییییییییییییی شلوغ شدی هر لحظه منتظر یه خراب کاری از طرف شما هستم وایییییییییییی عاشق قابلمه و کفگیر ملاقه هستی تا یه لحظه ازت غافل میشم میری سر کابینت قابلمه ها همشونو میاری تو پذیرایی و خونمون عین بازار مس گرا میشه حرفایی که جدیدا یاد گرفتی آبه =آب بابا اون=بابا جون ماما اون=مامان جون آ جون =اقا جون اینا اون=شیناجون دادا اون =ساراجون که جدیدا هم میگی دارا اون هههههههههه داری نزدیکه میشی ب به =یعنی غذا و همیشه وقنی گرسنه میشی دستمو میگیری میکشونی به طرف گاز و تند تند میگی ب به چیززززززززززز =یعنی چیزه خطری یا داغ ماما باییییییییییی =وقتی از چیزی تعجب میکنی یا یه چیزی رو خراب میک...
برگشت بعد6 ماه
سلاممممممممممممم قربون پسر گلم برم مامانم ببخشید به خاطر اسباب کشی و نداشتن نت تو خونمون نتونستم وبلاگتو آپ کنم و عکس های جدید بزارم از این به بعد همیشه میام و همه کاراتو و عکس هاتو مینیوسیم البته عکس هاتو تو دوربین که باید بیارم ههههههههههه مامان بمیرم که زیاد ازت عکس ننداختم
بدون عنوان
سومین و چهارمین مروادیدت
سلامممممممم پسر مامانی سومین و چهارمین مروارید خوشگلتم در اومده و فکر کنم پنجمی هم داره در میاد ههههههه البته هنوز فقط یه سفیدی میبینم دیروز با خاله سارا واست آش دندونی درست کردیم و ریختیم تو ظرفا و پخششون کردیم خیلییییییی کارا میخواستم واسه دندونیت بکنم که نشد چون هم اسباب کشی داریم و هم مادر جون اینجا نبود که دور هم باشیم چند تا عکس انداختم که بعدا واست میزارم
عید فطر
مامانی امسال ما عید فطرقزوین بودیم البته من و شما چون بابایی عروسی دعوت بود ما هم از خدا خواسته رفتیم قزوین ههههههههههههه اینم شما و امیر عباس (پسر عموی مامانی)که اومده بودن عید دیدنی ههههههههههه با عصبانیت داری سوییچ دایی جون رو میخوری اخه امیر عباس دقیقا دیونت کرده بود ههههه مامانی عاشق سوییچی ...
دوچرخه سواری
مامانم این عکسا مال 1 ماه پیشه هههههههههههه که من و شما رفته بودیم قزوین خونه مادر جون وشما عاشققققققققق دوچرخه ایلیار نوه (دوست مادر جون شده بودی )وایییییییییی تا می آوردیمت پایین گریههههههههههه که من بازم میخوام آقا جونم قول داده که حتمن واسه تولدت بگیره ههههههه حالا بریم عکس ها ههههههههه قربون اون نگاه خمارت ...






