کار بد رادین و ترسیدن مامان
مامانی امروز یه کاری کردی که خودتو منو بابارو حسابی ترسوندی
امروز عصری با بابا قرار گذاشتیم که بریم بیرون واسه خرید من اول شما گل پسرو آماده کردم و خودمم بمبی که تو خونه زده بودید رو داشتم جمع میکردم
یهو دیدم صدات نمیاد دیدم رفتی تو اتاق ما و درم از پشت قفل کردی حالا خدارو شکر اتاق برقش روشن بود آخه چون پنجره نداره وقتی که در بست میشه ظلمات میشه
بعد چند لحظه دیدی که نمیتونی بیای بیرون جیغغغغغغغغغغغغغغ میزدی و گریههههههه میکردی و هی میگفتی مامان
منم این ور میزدم تو سرم و گریهههههههههه اصلا عقلم کار نمیکرد زنگ زدم بابایی و گریهههههههه که چه کار کنم اونم هی میگفت تو آروم باش
چاقو رو زدم که کلید بی افته رفت گیر کرد وسطش شمام گریههههههههه میکردم من بدتر هول میکردم با سیخ تونستم کلید بندازم
فدایییییییییییییی پسر خوشگلم برم که تا گفتم رادین مامان کلید از پایین در بده زود فهمیدی و بهم دادی
ولی منم نامردی نکردم
و تا درو باز کردم چند تا کتکت زدم
آخه خیلیییییییییی ترسوندیم تا نیم ساعت بعد اون از لرزش پاهام نمیتونستم راه برم
ولی بلافاصله کلید هارو از رو در برداشتم ولی همش فکر میکردم شما که قدت به در نمیرسید چطور تونستی 
تا این که ١ ساعت پیش دیدم بازم رفتی تو اتاق و متکا رو میذاری و میری روش تا اون گل هارو چسبوندم به دیوارو بکنی از این برچسب هایی که چسبوندیم به دیوار تا در نخوره به دیوار عاشقققققققققق اونا هستی
و این بود ماجرای من و رادین شیطون 


کار بد رادین و ترسیدن مامان
