رادین جیگر من رادین جیگر من ، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 19 روز سن داره

رادین عزیز ما

تولد تولد تولدت مبارککککککککککککک

لبخند بالی است برای پریدن به سمت خداوند پس همیشه بخند ای گل زیبای مادر .چرا که وقتی تو می خندی زیبا می شود دنیا و هر آنچه شادی هست می بلعد غمهایم را زیبای زندگی ام پسرم رادین من میفشارمت در آغوشم و میسپارمت به بیکران هستی به خداوند منان و بخشنده به او که لطفش بیشمار هست و عطایش صد هزار ..... عزیز تر از جانم دومین بهار زندگیت مبارک و پر از شادی و شعف     ...
17 آبان 1393

کار بد رادین و ترسیدن مامان

 مامانی امروز یه کاری کردی که خودتو منو بابارو حسابی ترسوندی  امروز عصری با بابا قرار گذاشتیم که بریم بیرون واسه خرید من اول شما گل پسرو آماده کردم و خودمم بمبی که تو خونه زده بودید رو داشتم جمع میکردم یهو دیدم صدات نمیاد دیدم رفتی تو اتاق ما و درم از پشت قفل کردی حالا خدارو شکر اتاق برقش روشن بود آخه چون پنجره نداره وقتی که در بست  میشه  ظلمات میشه    بعد چند لحظه دیدی که نمیتونی بیای بیرون جیغغغغغغغغغغغغغغ میزدی و گریههههههه میکردی و هی میگفتی مامان  منم این ور میزدم تو سرم و گریهههههههههه اصلا عقلم کار نمیکرد زنگ زدم بابایی و گریهههههههه که چه کار کنم اونم هی میگفت تو آروم...
8 ارديبهشت 1393

کارای جدید رادینم

مامانم خیلییییییییییییییییییی شلوغ شدی هر لحظه منتظر یه خراب کاری از طرف شما هستم وایییییییییییی عاشق قابلمه و کفگیر ملاقه هستی تا یه لحظه ازت غافل میشم میری سر کابینت قابلمه ها همشونو میاری تو پذیرایی و خونمون عین بازار مس گرا میشه حرفایی که جدیدا یاد گرفتی آبه =آب بابا اون=بابا جون ماما اون=مامان جون آ جون =اقا جون اینا اون=شیناجون دادا اون =ساراجون که جدیدا هم میگی دارا اون هههههههههه داری نزدیکه میشی ب به =یعنی غذا و همیشه وقنی گرسنه میشی دستمو میگیری میکشونی به طرف گاز و تند تند میگی ب به چیززززززززززز =یعنی چیزه خطری یا داغ ماما باییییییییییی =وقتی از چیزی تعجب میکنی یا یه چیزی رو خراب میک...
27 فروردين 1393

برگشت بعد6 ماه

سلاممممممممممممم قربون پسر گلم برم مامانم ببخشید به خاطر اسباب کشی و نداشتن نت تو خونمون نتونستم وبلاگتو آپ کنم و عکس های جدید بزارم از این به بعد همیشه میام و همه کاراتو و عکس هاتو مینیوسیم البته عکس هاتو تو دوربین که باید بیارم ههههههههههه مامان بمیرم که زیاد  ازت عکس ننداختم
21 فروردين 1393

یاداشت اول

پسر مامان این روزا با این که  تابستونه ولی چه قدر کسل کننده شده   بابای از 7 صبح میره سر کار تا 2 ظهر که شاید بیاد خونه و ناهار بخوره والا میره سر ساختمونمون تا زودتر تموم بشه و ما هم بریم سر خونه خودمون وایییییییییییی مگه تموم میشه بابایی خیلی تنهاس هیچ کدوم از عمو ها کمک نمیکنن تا زودتر تموم شه صاحب خونه هم بهمون گفته باید تخلیه کنید و این بیشتر ناراحتم میکنه آخه واسه 1 ماه ما چه کار کنیم میخوام از چند روز دیگه شروع کنم واسه جمع و جورکردن اسباب ها تا تمیزو سر حوصله تمومش کنم و تمام خونه رو تمیز بشورم فرشا و سابل هارو همه رو البته اگه شما اذیتم نکنید   ...
29 مرداد 1392

مهمون

دوروز بود خاله الهه خونه ما بود آخه تو خونشون تعمیرات داشتن به شما خیلیییییییی خوش میگذشت همش با خاله بازی میکردی و میخندیدی مامانم امروز که خاله رفت خونشون خیلی پشت سرش گریه کردی از بس تو خونه تنها میشیم شما تا کسی میاد خونمون گریهههههه که چرا رفت هر روز که خاله سارا میاد خونه ما دنبال شینا دختر گلش شما بعد رفتن خاله و شینا نق  میزنید و گریه که من نرفتم منم کلی بازی میکنم تا یادتون بره جدیدا به بابا هم بد جور دل تنگ میشی چون بیچاره بابا اصلا خونه نیست که شما ببینیدش تا میاد خونه و میره که دوش بگیره شما گریهههه که برم پیش بابا منم شمارو بغل میکنم میشینیم جلو در حمام ههههههه تا بابا حمام کنه و در بیاد بیرون &nb...
28 مرداد 1392

بهترین حس دنیا

میدونید بهترید حس دنیا چیه ؟؟؟؟؟؟؟ اینه که بچتو محکم بغل کنی عروسک جیگر منم دیشب نصف شب بود که یهو بیدار شدی و گریه کردی طوری که بابایی رو هم بیدار کردی بعد که خوابوندمت خودمون دوباره خوابیدیم  دیدم رفتی طرف بابایی و غل خوردی تو جای بابا منم تازه خوابیده بودم که دیدم چهار دست و پا اومدی طرف مامانی و سرتو گذاشتی رو شکم من منم خوابوندمت رو شکمم وخوابیدیم واییییییییییییی خیلییییییییییییی حس نازی بود این حس رو با دنیا هم عوض نمیکردم دوست دارم مامانممممممممممممممممم     ...
28 مرداد 1392

مهربانم

یک جهان قاصدک ناز به راهت باشد بوی گل ،نذر قشنگی نگاهت باشد و خداوند شب و  روزتمام لحظات با همه قدرت خود پشت وپناهت باشد   پسر خوشگلم خیلی حس قشنگیه وقتی یه دوست خوب داشته باشی که همیشه حواسش بهت باشه به یادت باشه، نگرانت بشه و دوست داشته باشه... مامانی زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست آنقدر سـیر بخنـــد که ندانــی غم چیست ...
31 تير 1392
1