خاطرات روز زایمانم
به بابا گفتم که دکتر قراره رو و اسه فردا صبح گذاشته اونم قول داد که تا 7 خودشو برسونه که رئیس نامردش نذاشته بود و گفته بود چند روز مرخصی داری خلاصه منم هم ناراحت از نیومدن بابایی و با کلی استرس موندم اون روز که میشد سه شنبه من کل خونه مادر جون رو تمیز کردم چون قرار بود فردا مادر جون هم با من بیاد بعد کار کردن ساک شما رو دوباره چک کردم و همه چیرو دوباره مرتب کردم و رفتم حمام خودم وشمارو شستم تا واسه فرداکه همدیگرو میبنیم تمیز باشم رفتم که بخوابم مگه خوابم می اومد اینقدر استرس داشتم نمیتونستم بخوابم تنها هم بودم مادر جون هم رفته بود خونه دایی آخه عروسی پسر دایی بود و من نمیتونستم برم صبح ساعت 6/30 بیدار ...


