خاطرات یه روز قبل زایمانم
سلامممممم عزیز دل مامان و بابا امروز بعد از یه مدت طولانی اومدم واست تعریف کنم که شمارو با چه سختی دنیا آوردم
روز 91/8/8 بود که من همه چیزه شمارو جمع کردمو گذاشتم تو ساک که بابایی اومد منو ببره قزوین خونه مادر جون تا اونجا شما گل پسرمو دنیا بیارم
بابایی که اومد ما هم راه افتادیم و شب ساعت10 شب رسیدیم اونجا و بابا چون مرخصی هاشو نگه داشته بود واسه 5 شنبه رفت و من و شما موندیم
91/8/9 صبح سه شنبه منو آقا جون و مادر جون و زن دایی ههههه
خانوادگی رفتیم مطب دکتری که قرار بود برم پیشش واسه زایش
که اونم بهم گفت که میتونم طبیعی زایمان کنم در صورتی که من اصلا از اول نمی خواستم طبیعی باشم و بهم گفت که باید چهارشنبه برم واسه زایمان بیمارستان دهخدا ساعت 8 صبح خوب ههههههه
منم زنگ زدم به بابایی که بیاد آخه ما قرارمون این بود که من 5شنبه زایمان کنم که دکتر گفت من اون روز نمیتونم بیام و بعد ازظهر هم زنگ زدم با دکترم هماهنگ کنم که گفت قرارمون عوض شد بیا بیمارستان پاستور و ساعت 7 هم اونجا باش


خاطرات یه روز قبل زایمانم
