خاطرات روز زایمانم
به بابا گفتم که دکتر قراره رو واسه فردا صبح گذاشته اونم قول داد که تا 7 خودشو برسونه که رئیس نامردش نذاشته بود
و گفته بود چند روز مرخصی داری
خلاصه منم هم ناراحت از نیومدن بابایی و با کلی استرس موندم
اون روز که میشد سه شنبه من کل خونه مادر جون رو تمیز کردم چون قرار بود فردا مادر جون هم با من بیاد
بعد کار کردن ساک شما رو دوباره چک کردم و همه چیرو دوباره مرتب کردم و رفتم حمام خودم وشمارو شستم
تا واسه فرداکه همدیگرو میبنیم تمیز باشم
رفتم که بخوابم مگه خوابم می اومد اینقدر استرس داشتم نمیتونستم بخوابم تنها هم بودم مادر جون هم رفته بود خونه دایی آخه عروسی پسر دایی بود و من نمیتونستم برم 
صبح ساعت 6/30 بیدار شدیم قرار بود منو مادر جون و آقا جون بریم
که بنابر دلایلی که آقا جون لفتش داد 7 رسیدیم بیمارستان که دیدم دکترم فکر کرده من نمیرم داره میره
تا رسیدیم بیمارستان آقا جون که الهی من فداش بشم رفت واسم پرونده تشکیل بده
ومنم رفتم رو تخت دراز کشیدم تا دکتر معاینه آخرم انجام بده
دکتر بازم رو طبیعی بودن من نظر داشت که گفت آمپول رو زدن به سرمم ورفت اوایلش دردم کم بود
که گفتم بابا خیلییییییییییی راحته 
دددد نگو هنوز درد اصلی نیومده سراغم
به مرور زمان که میگذشت من دردام بیشتر و فاصله هاشم کمتر شد
بدتر از همه این بود که هی می اومدن و معاینه و بازم درددددددددددددد و ناله من که اشکم در می اومد
تا ساعت 1/30 بود که من واقعا دردام زیاد بود و به ماما ها التماس که به دکتر بگید بیاد منو ببره سزارین که اونا هم میگفتن شوهرت هنوز نرسیده باید بیاد امضاء کن بعد ببریم
بابایی هم ساعت 12 ظهر به زور تونسته بود مرخصی بگیره تا 2/30 خودشو برسونه
که متاسفانه دکتر بی خیالم رفته بود یه بیمارستان دیگه واسه عمل من تا ساعت 4 ظهر به معنای واقعی مردم و زنده شدم دیگه آخراش همچین فریاد میزدم که دل همه رو آب میکردم 
احساس میکردم استخون هام دارن از هم باز میشن و میترکن اون روز با من 16 نفر دیگه هم بودن که تا 4 همشون رفتن فقط من مونده بود و این منو بیشتر ناراحت میکرد
تا 4 که دکترم اومد و بالاخره رضایت داد که منم عمل شم پرستاره اومد تا سوند رو بذاره که بر خلاف همه که میگن درد نداره ولی من خیلی درد کشیم
رفتم اتاق عمل با گریه
که همه بودن خخخخخخ و شلوغ پلوغ بود من فقط اتاقو یادمه و بعد بیهوشی و...
تا 6 که بهوش بیام همش ناله کردم واییییییییییییی ناله ها مامانم میگه همچین ناله میکردی همه نگات میکردن 
تا بهوش اومدم بابایی و مادر جون بالا سرم بودن ولی درد داشتم و تو حال خودم نبودم و بالاخره شمارو آوردن که من ببینم
وایییییییییییییییییی مامان فدات شه اینقدر شیرین بودی میخواستم فقط بخورمت یه پسر سفید ولی لاغر ههههههههه
و این بود زایمان من انشالله قسمت همه دوستام


خاطرات روز زایمانم
