رادین جیگر من رادین جیگر من ، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 18 روز سن داره

رادین عزیز ما

عکس

               قربونت برم که عاشق دوچرخه هستی و در آخرم هم چون خیلیییییییییییی تلاش کردی عین لواشک چسبیدی زمین  خوابیدی       اینجا هم داری با بابایی میری باغ همکار بابا    رادینم دخمل شده این گیره هارو آوردی و نق که باید بزنیش به موهام    اینم غذای گل پسرم بوووس   ه اینم کیک تولد مامانی که تو و بابایی منو سورپرایز کردید و واسم خریدید   ه اینم یه نما کلی از اتاقت که البته نامرتبه   . ...
18 تير 1393

یک روز با رادینم

پسر کاکل زری من اینا احوالات 1 روز شماست البته با عکس ههههههه رادینی جدیدا هی تو خونه راه میری و به هر کی هم که میرسی میگی ابر کو ؟؟؟؟؟؟؟؟/ ابر =اسم شوهر خاله الهه هست البته اکبر هههههههه همیشه صبحا تا از خواب بیدار میشی به خاله سارا زنگ میزنیم و شما هی میگی سارا اون اینا اووووووووووو =(ترجمه حرف شما )ساراجون شینا کو و بعدش به خاله الهه و هی داد میزنی انی ابر اووووووووووو=الی اکبر کو چون شینا به خاله الهه میگه خاله الی شما هم انی یاد گرفتید و از کارای جدیدیتون اینه کی همش تو خونه میگی مامانی بابا اووووووووووو بعد خودتم جواب میدی بابا نانا =یعنی بابا با ماشینه هههههههه حرفای جدیدت بابا نا...
18 تير 1393

نماز خوندن نخودی من

      ههههههههههههههه اینجام بابایی داره نماز میخونه رفتی نشستی بغلش   ههههههههههههههه مثلا رفتی سجده و هی تند تند میگی ابر ابر هههههههه میخوای بگی الله اکبر قربونت برم من   . هههههههههههههه اینجام بابایی رفته سجده شمام دوییدی نشستی پشتش اومدم بیارم پایین از دلم نیومد عکس نندازم         ...
18 تير 1393

بستنی خوردن نفس مامان

حکایات بستنی خوری پسرم .... امروز برای اولین بار دادم خودت بستنی تو بخوری وای یه گندی زدی که نگو تا ازتم میگرفتم گریهههههههههههه که بده خودم مامانی از حرفایی جدیدی که یاد گرفتی اینه که همش میگی مامانی میگم جان میگی بابا اوووووووووووو =یعنی بابا کووووووووو بهت میگم رادین دهنت کو دهنت باز میکنی و نشون میدی بینی و چشماتم که میگیم کو جمع میکنی ههههههههههه و مثلا بهمون نشون میدی البته حوصله که داشته باشی همه رو با دست نشون میدی موهات دستات و گوشاتم میگی     هههههههههههه مامان فدات بشه که داری واسه خودت مثلا لباس میپوشی   هههههههههه بعدم رفتی با اعتماد به نفس آین...
5 تير 1393

رادین و عروسکش

مامان قربون پسر گلش بره بوووسسسسسسس یه عروسک داری که خیلیییییییی دوسش داری و همیشه تکیه میدی به پشتی و سعی میکنی که عروسکتو بخوابونی تو اون همه اسباب بازی که داری این عروسکتو از همه بیشتر دوست داری ومثل دختر خانوما شدی هههههه     ببین چه شیرین بوسش میکنی عشقمممممممم ههههههههه نمیذاری ازت عکس بگیرم     قربونت برم من عزیزممممممممممممم       ...
31 خرداد 1393

19 ماهگیت مبارک

قربون پسر گلم برم من هر روز داره مهربون تر و آقاتر میشه هر روز که از خواب بیدار میشه منو با بوسه های خوشگل و مهربونش بیدار میکنه 1هفته بود که رفته بودیم خونه مادر جون و آقا جون  چون مادر جون یه عمل داشت و منو شما مثلا همراه رفته بودیم اینقدر تو این 1 هفته به شما گل پسر خوش گذشت که دوست نداشتی بیای هر روز غروب با آقا جون میرفتی پارک و کلی بازی میکردی هر جا آقا جون میرفت شما هم دنبالش بودی و با صدای بلند داد میزدی آآآآآآآآآآآآآآ ژون ههههههههههههه البته شما به مادر جون میگی مامانییییییییی وبه منم میگید ماهما هههههه با همه زود صمیمی میشی وهمه رو تند تند بوس میکنی تو خیابونم تا از کنار کسی رد میشیم برمی گر...
28 خرداد 1393

سفرنامه رادینی

پسر خوشگلم بالاخره قسمت شد و ماهم رفتیم پا بوس امام رضا چند وقتی بود که تصمیم داشتیم که بالاخره جور شد و با خاله سارا و دایی مهدی اینا رفتیم بماند که شما گل پسر اصلا نذاشتی خوش بگذره ههههه که تقصیر بابایی شد نذاشت ما کالسکه رو ببریم و مجبور بودیم همش شمارو بغل کنیم چون تا میذاشتیم زمین داخل همه مغازه ها میرفتید فقط چند جا که ماشین داشتن کمی گشتیم و خرید کردیم 1 روزم من شمارو سپردم به بابایی و با خاله سارا و شینا و زن دایی رفتیم موج های آبی که خیلییییییییییی خوب بود ولی بازم من نتونستم طاقت بیارم همش دلم پیش شما بود و زود برگشتم البته بیچاره خاله سارا هم به خاطر من برگشت ولی همون چند ساعت هم عالی بود ولی زن دای...
17 خرداد 1393