رادین جیگر من رادین جیگر من ، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 19 روز سن داره

رادین عزیز ما

سوختن دستت

مامانی فدات شه رادینم دستت سوخته   خونه مادر جون بودیم که اومدم واست اسپند دود کنم افتاد رو دستت و دست نازنینت سوخت   ولی خدارو شکر زیاد گریه نکردی   ...
23 مرداد 1392

مدل جدید خوابیدنت

مامانی جدیدی اینقدر شیرین میخوابی عین مگنت میچسبی به زمین و منو بابا هم عاشق این خوابیدنتیم و عکس چند تا کار جدید که یاد گرفتی   اول خوابت   امامان فدات شه بوووس       ههههههه ببین رو صورتتو قرمز کردی از بس به صورت میخوابی         تا ولت میکنم هههههههه میری میچسبی به مبل و میای بالا   بعدم ولوووو میشی رو مبل   ...
23 مرداد 1392

کارای جدید شازده مامان و بابا

پسرم خوجلممممممممممممم اول یه بوسسس آبدار واست عزیز مامان وووووووووووووی که چه شیطون شدی و البته شیرین که زود با هم صمیمی میشی  این چند روز که خونه مادر جون و آقا جون بودیم شما هر روز با آقا جون میرفتی پارک و کلی بازی میکردی با این که هنوز بچه ایی ولی پسر باهوشم بازی رو خوب میفهمی البته خوش گذشتنشو میگما  با مادر جون حموم و دستشویی میرقتی (مامان خودشو راحت کرده بود ) هر روز با مادر جون میرفتی و با ایلیار (نوه دوست مادر جون بازی میکردی ) آقاجونم کلی کار بهت یاد داد دست زدنو بای بای کردنو و دست دادنو تا دستمنو دراز میکنیم میگیم رادین یالا شما زود دست دراز میکنی و دست میدی البته قبل اونم سرتونو هی تکون م...
21 مرداد 1392

10 ماهگیت مبارک پسرم

الان چند روزی میشه رفتی تو 10 ماه مامانم ببخشید نمیام وبلاگتو آپ کنم آخه من و شما رفته بودیم قزوین خونه مادر جون مهمونی و عید فطرم اونجا بودیم بابایی هم با دوستاش رفته بود شمال واسه تفریح مردونه ههههه رادین مامان خیلییییییییییی شلوغ و خراب کار شدی به همه چی هم سرک میکشی خونه مادر جون که بودیم اومدم واست اسپند دود کنم یهو اسپند دود کن از جاش در اومد و افتاد رو دست شما مامانت بمیره دستت همچین سوخت دلم کباب شد زود منو زن دایی رو دستت ماست گذاشتیم شما هم زیاد گریه نکردی خدا رو شکر که مامان همش شرمنده بشه و صد البته عذاب وجدانننننننننننن بگیره عکس دستتو انداختم که میارم میذارم همه ببینن و دوستای مامانم دعوام کنن خلاص...
21 مرداد 1392

شبای قدر

سلام پسر مامان امسال شما سال دوم که با من هستی البته پارسال تو شکمم بودی ولی امسال کنارم الهی من فدات شم منو شما دو شب از شبای احیا رو خونه مادر جون بودیم یه شب خونه بودیم دوشبی که قزوین بودیم تو خونه با خاله الهه و خاله فرزانه عزاداری کردیم شما نمیذاشتی دیونمون کردی از بس شلوغ کردی یه شب هم خونه دایی علی (دایی مامان)افطار دعوت بودیم مردا همه رفتن مصلی واسه احیا خانوم ها هم موندن خونه دایی شما به قدر از صبح شلوغ کرده بودی و بالا وپایین پریده بودی خوابیدی ما هم عزاداری کردیم وای خدا مارو ببخشه کلی هم وسطاش خندیدیم هر کاری میکردیم نمیشد و خندمون میگرفت امشب خاله سارا هم بود خاله سارا دوروز مرخصی گرفته بود و خ...
14 مرداد 1392

9 ماهگیت مبارک

مامان قربون اون بزرگ شدنت که هر روز داری بزرگتر و آقا تر میشی و صد البته شلوغ تر بابایی همیشه دختر خیلی دوست داشت چون معتقد بود که دختر خودشو واسه باباش لوس میکنه ولی با وجود شیرین بازی های تو گل پسرم فهمیده نه فرقی نیست هر دو جنس مهربون و لوسن شما خیلی پسر ناز و شیرین و شلوغی هستی هر جا که میریم با همه زود صمیمی میشی و خودتو حسابی تو دل همه جا میدی مامان هر روز واسه داشتن تو هزار بار خدای بزرگ رو شکر میکنم     چند تا از عکس های شیرین کاری هاتو میذارم   این اولین عکسته که چهار دستو پا میرفتی     ا ینجا 7 صبح شما بیخوای زده به سرت مامان بیچارتم اسیر کردی این دس...
14 مرداد 1392

گردش پسرم

امشب منو شما و بابای بعد یه افطار کمی که تو خونه خوردیم قرار شد که بریم رستوران و غذای کامل بخوریم هههههههههه آخه امشب مامان شام نذاشتو بابا هم پیشنهاد شام بیرون رو داد منم چایی و وسایل بیرون من جمله زیر انداز و میوه و ... رو جمع کردم که بعد شام بریم کمی پارک بشینیم بعد این که ما مستقر شدیم خاله ساراینا هم اومدن وای مگه شما یه جا بند بودی فقط میخواستی چهار دست و پا بری که چهار دستو پا رفتنت باعث خنده خانواده کناری ما هم شد چند تا عکس هم از شما انداختم ولی چون با گوشیم بود و هم اونجا کمی تاریک زیاد خوب نیست   ...
31 تير 1392

پسر حرف گوش کن من

امروز مامانی کمی کار داشت شمارو گذاشتم تو تختت و شما با اسباب بازی هات بازی کردی ولی زود هم خسته شدی و پا شدی ایستادی که منو بردار   مامان فدات شه لوس شدنی خودتو موش میکنی اجازه مامان میتونم شلوغ کنم   آره شلوغ کنم   حمله هههههههههه عروسکمو بخورم   واییییییییی چه قدر عروسک از سقف اتاقم آویزون شده   ...
31 تير 1392