کار بد رادین و ترسیدن مامان
مامانی امروز یه کاری کردی که خودتو منو بابارو حسابی ترسوندی امروز عصری با بابا قرار گذاشتیم که بریم بیرون واسه خرید من اول شما گل پسرو آماده کردم و خودمم بمبی که تو خونه زده بودید رو داشتم جمع میکردم یهو دیدم صدات نمیاد دیدم رفتی تو اتاق ما و درم از پشت قفل کردی حالا خدارو شکر اتاق برقش روشن بود آخه چون پنجره نداره وقتی که در بست میشه ظلمات میشه بعد چند لحظه دیدی که نمیتونی بیای بیرون جیغغغغغغغغغغغغغغ میزدی و گریههههههه میکردی و هی میگفتی مامان منم این ور میزدم تو سرم و گریهههههههههه اصلا عقلم کار نمیکرد زنگ زدم بابایی و گریهههههههه که چه کار کنم اونم هی میگفت تو آروم...








